سيد محمد باقر برقعى
608
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همه ذرّات جسمم از تب عشق تو مىسوزد * عرق چون هالهاى امروز مهمان است بالين را شود آرام طفل دل درون سينهام يكدم * بنه بر چشم اشكآلودهام پاى بلورين را ز بخت خويش در رنجم ، ندارم چارهاى اى دل * به گلزار تفكّر بويمش آن عطر نسرين را حسادت مىكشد اى ابر پيراهن ، دگر بس كن * مكش اينسان به بر آن پيكر موزون سيمين را ندارد طاقت ، اى گل بار هجران تو را اين دل * چرا تحميل بر من مىكنى اينبار سنگين را ؟ مريد صائب تبريزىام « لاله » كه فرمايد * « به ملك هند خواهند برد اين اشعار رنگين را » ابر شرم فرود آمد به چشمم تا شهاب ناز چشمانش * ز ابر شرم پيدا شد عرق بر روى تابانش به روى لاله چون لؤلؤ ، به روى ياس چون مرجان * اگر ذرّات الماس عرق افتد ز مژگانش چه زيبا صف كشيده رشتههاى نازك مژگان * بهسوى مغرب و هم مشرق شهلاى چشمانش تبسّم تا نمايد ، ناگهان گردد عيان يكدم * دو رشته درّ غلطانى ميان لعل خندانش به نرمى گر نهد پا بر رخ فرش چمن ، گويى * كه هر دامنكشان در حركتت با پاى عريانش بسوزم از شرار شعلهء حسرت به گرد خود * بهسان ژاله تا بينم به روى غنچه غلطانش ز چشمان حسودان ماندهام در كار خود حيران * چهسان در گلبن ، اين گل را توان بنمود پنهانش اگر چون شمع امشب محفلآراى دلم گردد * بهسان تربت پروانه آويزم به دامانش چنان ديوانهاش هستم ز من گر ديده برگيرد * بهارت بهر من آن سوز سرماى زمستانش زمين خشكم از عشقش به دل آتش فروريزد * بود آيا ؟ دمى بارد به دشت سينه بارانش